فرین نگار

 

این روزها، چیزی از درون مرا می بلعد

برمی گرداند

نشخوار می کند

این روزها انگار چیزی از درونم کنده شده است

و معلق در میان خالی وجودم صدایم می زند

یا صدایت می زند

نمی دانم؛ صدایم می کنی

یا منم که از تک تک سلول هایم فریاد نام تو را سر می دهم...!

هر روز تلح تر می گذرد و حتا پله ای از عمق وجودم بالا نمی آیی

این روزها، ناشناخته می شوی

و من تمام ایمانم را به چهره جدیدت می بازم

این روزها

این روزها

این روزها که تو دیگری را به انتظاری

و من تو را

و دیگری مرا

و این بازی زمانه است

این روزها...

   + فرین حسین روحانیان ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

نتایج انتخابات!

در راستای انتخاب اصلح، شایسته و نمونه اینجانب در این دوره از زندگی؛ نتایج زیر اعلام شد (و البته هنوز درس عبرت نشده است و بنده در کلاس های تقویتی عبرت آموزی ثبت نام کرده ام، باشد که مؤثر افتد):

یک فرد مناسب عبارت است از فردی که جنس مناسب مصرف کند، دروغ مناسب را در زمان مناسب بگوید، در حد مناسب برشکست شده باشد، در حد مناسب روی زیاد داشته باشد و ...

* اینجا نوشت: در نتایج فوق تقلب شده است چون در این شرایط نتیجه واقعی این است که بنده عقل درستی در حد مناسب ندارم و اشکال از بنده است که در صحنه حضور به هم رسانده ام و نه از کاندیدای مورد نظر!!!

 

   + فرین حسین روحانیان ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

در باب انتخابات!!

از آن صبح بی وداع

من ساکن لحظه های بودنت، مانده ام

اکنون

عبور اسب رمیده ی زمان را بر دشت چهره ام احساس می کنم

نه! سرنوشت انقدر بی ترحم نیست که معصومیت پاک مرا به خاک پیوند دهد...

 

*اینجا نوشت: در باب انتخابات من در زندگی!!!

   + فرین حسین روحانیان ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۸
    پيام هاي ديگران ()

تفقد کنید!

و زین پس به جای وبلاگ نامَنوس ت مثل جی؟ به آدرس مَنوس فرین نگار مراجعه کنید. پیشاپیش از اینکه وقت نازنین تان را تلف می کنید کمال تعجب را دارم!!!

http://farinnegar.persianblog.ir/

   + فرین حسین روحانیان ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۸
    پيام هاي ديگران ()

تبدیل می شویم!

طی مراسم دگردیسی تبدیل شدیم به فرین نگار؛

باشد که از نو نگاشته، از نو انسان و از نو پارسی شویم.

http://farinnegar.persianblog.ir/

   + فرین حسین روحانیان ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۸
    پيام هاي ديگران ()

تمام ستاره ها به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند...

و چهره شگفت

از آن سوی دریچه به من گفت:

" حق با کسی است که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت آورم

اما خدای من

آیا چگونه می شود از من ترسید؟

من، من که هیچگاه

جز بادبادکی سبک و ولگرد

بر پشت بام های مه آلود آسمان

چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانه قبرستان

موشی به نام مرگ جویده است."

...

من فکر می کنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون می دادند

و گشتیان خسته خواب آلود

با هیچ چیز رو به رو نشدم

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه همان شب بیهوده است.

خاموش شد

و پهنه وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

" آیا شما که صورتتان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور

اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند؟"

...

ادامه مطلب
   + فرین حسین روحانیان ; ٦:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۸
    پيام هاي ديگران ()

تیرباران

سر شب یادم آمد که تولد وبلاگم است اما مگر فکر زنگ های بی جواب رهایم می کرد تا فرصتی برای تبریک یا حتا تسلیت به خودم پیدا کنم! اصلن مگر این روزها فرصتی بود تا به خودم فکر کنم؟

قلبم آنقدر فشرده است که حتا از محبوبه نازنینم هیچ ننوشتم راست می گویی در حیرتم از خویش که من چگونه عاشقی هستم که دم برنیاوردم از به بند کشیده شدن دوست نازنینی که عاشق بود که آنقدر عاشق است که زندگی برایش فقط آرمان و خانواده است نه خودش و نه حتا خودش در کنار این دو! این دو بدون او اما با عشق او.

تنم می لرزد وقتی به یاد می آورم چگونه بیماری مادر تاب و توان از او می ربود و او مجبور می شد حضور فیزیکی اش را از مبارزات انسان دوستانه اش حذف کند تا شاید مجال بیشتری در اختیار مادر و پدر بیمار خود باشد که نشد که نگذاشتند.

آری ادعایی بیش نیست عاشقی من و تو سخت راست می گویی این چه عشقی است که از انسانیت من کاسته است؟ چه می شودم که نمی دانم مادر محبوبه آرام و بی دریغ روی کدام تخت در کدام بیمارستان از این پهلو به آن پهلو بی تابی را صبح می کند هر شب!

چه دردآور حق با توست! چه وقت عاشق خویش بودنست؟ چه وقت سکوت؟ چه وقت جا زدن است؟ چگونه سکوت کرده ام و چگونه بسنده می کنم به امضا کردن بیانیه ها و این که جایی برای آبادی نیست! گیرم که نباشد در این ناکجاآباد می توان محبوبه را ندید؟

چشم هایم را باز می کنم بدون چشم بند و با دستانی باز خودم را به تیر می بندم سینه جلو می دهم سر بالا می کنم ... آتش

نه که عشقت بیرون رود از خون نه! نه همان که می گویی ادعای عاشقی ام از تن شسته شود نه! که عشقت بزرگم کند آنقدر بزرگ که بودنت آرمان من نباشد بلکه آزاد بودنت را عاشقی کنم  آزادی را ...

محبوبه جان من از تبار آنان نباشم که تاریخ بارها و بارها نشانمان داده،من نباشم اگر امروز مصدق اگر امروز امیر کبیر اگر امروز علی، مراد؛ فردا بی مرید!

از خودم می پرسم اگر محبوبه عاشق نیست برای چه هدفی گام در این راه گذاشت چه چیز راه اوین را به چشم در راه مانده مادر اولا می کند جز عشق؟!

تو هم بپرس از خودت که اگر نه عشق پس چه سود و منفعتی مرا اینگونه بی من کرد؟ بپرس شاید جوابت فرمان آتش داد دلت را!!!

   + فرین حسین روحانیان ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۸
    پيام هاي ديگران ()

تو سرم کودتا شده!

باران بود انگار، تو گفتی یا صدایش را شنیدم؟ یا باران نبود و من بودم آن بهانه رفتن که خیست کرد و ناگزیر از رفتن شدی! تو مرا درنوردیدی یا من تو را رخصت تاختن دادم؟ وانچنان مست بوی خاک پشت سرت شدم که ندیدم دور می شوی

باد میاد. اعلامیه هایی که داداش داده بود و یه گوشه بی توجه تلمبار شده بود میره هوا همون هوایی که تو به سرم زدی و حالا از وقتی رفتی تو سرم بوی نا گرفته، هر کدوم یه گوشه پونز می شن به کاسه سرم:‌ "نگو عاشقی چه کاریه؟ هستی باش ولی نگو. زنگ نزن، سخته؟ باشه عکس من رو بنداز رو گوشیت یادت بمونه. اگه می خوای بمونه نگو بمون." یادته بارون زد رو چشمام؟ گفتم این دیگه چه جورشه؟ گفتی بگو گفتم بمون. ندیدم دور می شی

باران بود انگار، چشم ها را بستم باران بوی خاک را شست.

 

 

 

   + فرین حسین روحانیان ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

تحقیقات یک کودک نوپا

این عین حقیقت نیست

تلاش می کنی که این بار اشتباه نکنی و در تمام مدت مشغول مدل سازی از گذشته هستی.

بهتره گاهی سرت رو از روی چرتکه برداری تا ببینی این یارو چشماش از قبلی درشت تره!

   + فرین حسین روحانیان ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

 

بیش از این ها

آری

بیش از این ها می توان خاموش ماند...

   + فرین حسین روحانیان ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٩
    پيام هاي ديگران ()